۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

ما به آن غذا میدهیم

در خوردن کوتاهی نکنید...غذا را به هرچیز ترجیح دهید.این چیزیست که پدرم همیشه میگوید.میگوید چیز خوب بخورید; گه نخورید چیزخوبم کجا بود؟!تازه اش هم می گوید این یک قران دو قران هایی که برای مواد غذاییمیدهیم اصلا پول نیست!!!!!!!!...البته می دانید که نظر ها متفاوت است شاید آن چیزی که خوانواده ما می خورند بهترین چیز استو من نمیدانم..البته چیز های بدی نمی خوردیم تا همین دو هفته پیش...این عقیده که چیز های مقوی باعث باهوش شدن و موفقیت در زندگی میشود عقیده ی مادرم است.البته کمی تا نسبتی شاید درست باشد ولی خوب دیگر اگر زیادی هم مقوی بشویم از کانامن میزند بیرون.می دانید چیست؟! اگر می دانستید چیست که دیگر این شِرنوشته را نمی خواندید.من عقید دارم زندگی باید مانند تبلیغ های تلویزیون باشد البته نه هر تبلیغی...شما فرض کنید اگر زندگیتان مانند تبلیغ کوشا جان بود چقد عن میشد!دلم میخوهاد عصر ها که از خواب بعد از مدرسه بیدار میشوم بروم در یخچال را باز کنم و با آن چیزی مواجه شوم که شما وقتی تلویزیون را باز میکنید مواجه میشوید.البته الان در فاز تابستان استم چون خانیمان گرم است در حد کوره ی آدم سوزان هندی ها...می خوام در یخچال را باز کنم و از آن نوشابه ها که رنگش سبز است و وقتی دستت میگیری رویش شبنم منشیند بخورم...داغم است...می دانید چیست؟! قبلن ها که همه پول دار بودند من هم پول دار بودم ولی الان ها که همه پول دار نیستند من هم پولدار نیستم می توانستم برای خودم چیز های باحال خریداری کنم ولی دقیقا همین دیروز بود که در مغازه یک کیک هم که بتوانم با پولم بخرم پیدا نکردم.آری پول من بخور و بمیر است.یا آن سکه ای کف دستت انداخته اند را قورت میدهی و میمیری یا آن سکه ای که کف دستت نیانداخته اند را نمیخوری و میمیری.کلا باید مرد..من که در آرزوی آنم که یخچالمان پر از چیز های باحال و پر از شادمانی و پر از خوشی باشد اما در بخچالمان به جز مواد مورد نیاز برای غذا که در هیچ صورت قابل خوردن نیستن یافت میشود و همه اش مقوی و پر انرژی است انگار که ما داریم به یخچال چیز هایی که دوست دارد را میدهیم تا بخورد و او عنش را می دهد من بخورم...البته این را هم بگویم که یک کمد در خانیمان موجود است پر از بیسکوئیت ولی خوب آدم از بیسکوئیت های مختلف و رنگارنگ هم عنش میگیرد دیگر نه؟! اگر که نه بیاید بخخوریدش تا سیر شوید اگر هم آری بروید در جلوی سوپر مارکت های دریانی اعتراض که ما دیگر بیسکوئیت نمی خواهیم.همین چند دقیقه پیش هم مادرم به طور رسمی اعلام کرد که دیگر خبری از غذا نیست.اگر بارگران بودیم عن شدیم اگر از گشنگان بودیم باز هم عن شدیم.

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

عاشقی دردیست که دوا دارد

می خواهم زن بگیرم! آری.یعنی می خواهم که نه...دارم زن میگیرم...چند ماهی است که میخواهم بگیرمش ولی خوب حالش نیست...یعنی بعضی وقت ها وقتی بعضی کار ها حال هم بدهند ولی حالشان نباشد دیگر حال نمیدهند.پیراشکی!زنم را می گویم, اسمش پیراشکی است.تازه فامیلی هم دارد!آری شکلاتی. پیراشکی شکلاتی کسی است که میخواهم شوهرش بشوم.بشوم آقا بالاسر.دوست دارم زنم به من بگوید آقا بیا و من را بخور...تازه آبش هم مزه آب سیب میدهد...پدرش هم قناد است و من عمو قناد صدایش میکنم.امشب وقتی که داشتم از کلاس بر میگشتم از جلوی خونه شان رد شدم...بویش را حس کردم...گفتم بروم و الان بستانمش و بشوم آقا بالا سر!دست کردم تو جیب هایم تا ببینم پول دارم یا نه! اول دستم را در آن جیب بردم و اسکناسی پیدا کردم.خوشحال از اینکه اسکناس زیادی است و میتوانم باهایش زنم بگیر آن را از جیبم در آوردم.ولی اسکناس زیادی نبود سریع و جلدی دستم در آن یکی جیبم کردم.چیزی نبود...دوباره دستم در آن جیبم کردم ولی چیزی نبود.دستم را در دوجیبم کردم ولی بازم چیزی نبود.خواستم دست هایم را در جیب هایم نگه دارم و مثل عاشق هایی که پدر دختر می گوید تا پول نداشته باشی پیراشکی بهت نمیدهم تا جلو در خانه قدم بزنم...ولی دستم را در آوردم چون زشت است..زشت است که عاشق باشی آن هم عاشق دختر قناد.می دانم که این ماه ها انتظار برای گاز زدنش به سال ها تبدیل میشود.می روم خانه و بسته ی های بای را باز میکنم و فکر میکنم که دارم پیراشکی گاز میزنم..ولی این درحالی است که پیراشکی دارد به من میگوید بای بای (قافیه را داشتی؟! هار هار).می خواهم بروم و به مادرم بگویم که زن میخواهم... بگویم که برو و برایم زن بگیر..می گویم که اسمش پیراشکی است...فامیلش شکلاتی..اگر می خواهی بدانی که خوب است برو و در دنیای مجازی اسمش را جست و جو کن تا بفهمی که خعلی ها عاشقش هستند و می خواهند گازش بزنند!امشب وقتی داشتم از کلاس بر میگشتم سوار تاکسی شدم.دختری بقل دستم نشسته بود...از همان ابتدا فهمیدم که دارد به ریشم میخند.ریش گذاشته ام تا وقتی پیراشکی را گاز زدم بچسبد به سیبیل هایم.من پیراشکی را میخواستم پس به خنده های دختر به ریشم بی اعتنائی کردم.

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

پاورقیه این پاورقی

اسمم ماهان است,17 و درشتی ساله (نگفتم خرده  ای چون دوماه دیگر 18 سالم میشود).اهل چُس ناله نیستم و این هم چُس ناله نیست. این فقط چیزی که شما بخوانید و بفهمید که آنقدر هم که فکر میکنید کُسکلک نیستم.بگذارید با یک سوال شروع کنم.چه کسی گفت خواستن توانستن است؟! اگر گوینده ی این جمله را پیدا کردید یعنی خواستن توانستن است اگر هم پیدایش نکردید یعنی خواستم نتوانستن است.این ها را می گویم که بگویم چیزی نمی خواهم و چیزی هم ندارمو چیزی هم نمی خواهم بگویم...تنها چیزی که از آن در زندگیم استفاده کردم دهان است آن هم برای خندیدن و نه برای سخن گفتن.سخن گفتن از مضحک ترین کار های گیتی است.دارم لفظ قلم می نویسم چون دوست دارم و شما گُه می خورید فکر های مختلف بکنید.در زندگی همه چیز را به عنوان سوژه ای برای خندیدن نگاه میکنم حتی نصیحت های خوانواده را...گفتم نصیحت! چه خوب شد هم که گفتم نصیحت چون الان می توانم بدون مقدمه در رابطه با یکی از اقوام کُس بگویم.فکر میکنید فامیل در خارج و امریکا داشتن شاخ است؟! فکر میکنید اگر فامیلتان برایتان از خارج لباس بیاورد و شما آن را بپوشید و بگویید از خارج برایم اورده اند شاخ است؟!فامیلی داریم در خارج.نمی گویم چه نسبتی دارد ولی خیلی نزدیک است.تا 12 سال پیش با پیکان خود به سر کار می رفت و دول فرزندان عزیز تر از جانش را در طی مسافرت با آفتابه ی قرمزِ رنگ پریده ای می شست.(فیلمش هم هست اگر باور نمیکنید)ولی حالا چه میکنید؟ حلا رفته است خارج.چرا؟ چون ما رفته بودیم خارج و او کونش داشت می سوخت که ما رفته ایم و او هنوز دارد درِ پیکان کرم رنگ خود میمالد.ولی حالا هر وقت از خارج می آید برای ما داستان می گوید و نصیحت میکند که فلان و بیسار. میگوید که خارجی های اینکار را میکنند و ما هم این کار را میکنیم و ما خیلی فرهنگمان زیاد است و شما فرهنگتان کم است و ما خارجی هستیم و شما ایرانی...البته بگویم که جو زده نیست فقط کُس میگوید بنده ی خدا و دست خودش هم هست.فرزندانش را که گفتم میبرد مسافرت؟! حالا جفتشان در بهترین دانشگاه های آمریکا درس می خوانند و  به خیال پدرشان خیلی موفق هستند و دیگر به ایران بر نمی گردند.راستش را چه بخواهید چه نخواهید بخواهید من هم غرب زده شدم و تا همین دوسال پیش هم غرب زده بودم . عشقم آن بود که همه چیزم را به انگلیسی بنویسم و لباس های مارک داری که از غرب آمده بود بپوشم ولی الان دیگر تخمم نیست البته بود و نبود تخمم به شما ربطی ندارد ها!.خوب هم شد که دیگر تخمم نیست چون واقعا شرایت مضحکی را برایم بوجود می آورد.ایرانی ها فکر میکنند که اگر با شیشه ی ودکا در دست عکس بیندازند و بگذارند پروفایل پیکچرشان خیلی شاخ هستند و یا اگر پدرشان در خانه مشروب می اندازد خیلی شاخ است و یا اینکه با بچه ها میروند فهوه خانه و قلیون میکشند و حال میکنند خیلی شاخ است...فقط خواستم بگویم که کیرم هم نیستید مثل همان فامیلمان.(برای همین از فامیلمان سخن گفتم تا به اینجا برسم). می دانم که شما کامل این متن را نمی خوانید و تا همان قدرش را هم که میخوانید می گوید : مادر جنده الافمان کرد با این کسشرش.بگوید چون شما هم هیچ کیری نیستید...راستش خودم هم کیری نیستم ولی حداقل هدف های کیری ندارم که بخواهم در آینده به آن ها برسم که چه بشود؟! که بتوانم پول در بیاورم و زن  خوبی گیرم بیاید.من در زندگی فقط می خواهم بخندم و قه قهه بزنم.نه به دوست دختری نیاز دارم تا باهایش لاس بزنم ونه زنی که بخواهم بکنمش.تنها چیزی که بجای این ها نیاز دارم یک اکنت برززرز است که آن را به شکر خدا دارم و خیلی راضی هستم.....{دارم فکر میکنم دیگر چه کُسی بگویم}.....خوب مثل اینکه دیگر کُسی در ذهنم نمیپرورانم که بخواهم بازتابش دهم...الان هم دارم میخندم چون کارم در دنیا خندیدن است..خندیدن به قیافه ی شما,خندیدن به قیافه ی خودم!

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

دارم

الان که دارم اینو منویسم هم جیش دارم هم عجله!! هرکی میگه عجله کار شیطونه گه خورده چون عجله کار منه..ینی کاره من نبود یه کاری کردن که کار من بشه! با عجله مشقارو مینویسم, با عجله میرم حموم, با عجله راه میرم, با عجله میشاشم و.....اینم که الان دارم مینویسم نمیخواستم بنویسم ولی اینم دارم با عجله مینویسم....موهامم داره میریزه واسه همین قرص می خورم (از بس عجله کردم داره میریزه)...با عجله که میام قرصامو بخورم گوشه یکیشون عسلی شده و هر دفعه دستمو چسب ناک میکنه و منم مجبورم با عجله دستمو بشورم البته خوردنوش زیاد فرقی ایجاد نکرده تو ریختنشون ولی خب...بالشمم بو میده! یادتون هست گفتم حولم بو میده؟!!حالا بالشم صد برار اون بو میده...ینی وقتی دست میکشی رو بالشم وجود یه لایه ی اضافی رو احساس میکنین روش!موهامم تمیزن ولی بالشه کثیفه واسه همین ریده میشه تو موام!الانم عجله دارم باید برم واسه همین نصفه کاره ول میکنم اینو!. خدافظ خدافظ.....!!

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

یک روز قبل از امروز

دیروز کِ از خواب پاشدم سریع پریدم دکمه ی پاور کامپیوتر رو زدم.الکی ام نزدم.سه ساعت ساعت کوک کردم تا صبح زودتر پاشم,زودتر پاشم تا زودتر ثبت نام کنم.زود تر پاشدم ولی می دونستم ثبت نام ساعت یکه پس خیالم راحت بود.نشستم پای پی سی.نشستم و فکر کردم که دیروز چکار مفیدی اجام دادم که فهمیدم هیچ کار مفیدی انجام ندادم (مفید از دید پدر مادر ها).همونطور که نسشته بودم یهو فهمیدم که این هفته هفته آخر تابستونه.فهمیدم که هفته ی دیگه قراره بگا برم, فهمیدم که از هفته ی دیگه تا دو سال برنامم خیلی فشرده میشه و کلا همه چی بگائیه.یهو رفتم تو فکر, گفتم بذا حداقل این هفته آخر یکم مفید تر بگذره.گفتم امروز چیکار مفیدی میتونم بکنم که یهو فهیدم هنو کتابامو نگرفتم با سرعت موشک به همه بچه های مدرسه مسج دادم تا مطمئن بشم که آخرین نفرم که دارم کتابامو میگیرم وقتی مطمئن شدم نشستم تا عصر بشه(ثبتنامم رو هم اولین نفر راس ساعت یک و 3 دقیقه انجام دادم)عصر شد و مام از خونه زدیم بیرون.منم که جو گیر شدم گفتم پیاده میرم.پیاده رفتم تا کتاب فروشی ای که تو راه رفتنش پارک هم باشه و یه صفایی هم بکنم.تازه هم از حموم اومده بودم واسه همین هی دست میکشدم تو موهام بعدشم ریشمو میخواروندم و بعدش هم یه دستی به دور لبام میکشیدم (این کار رو هر پنج دقیقه یبار تکرار میکردم)رفتم کتاب فروشی گفت: دیر اومدی کتابا تموم شده, منم سعی کردم خودم رو یکم نگران نشون بدم واسه همین با تعجب گفتم : اِ... چه بد!بعدشم از مغازه اومدم بیرون و همونطور که روی تصمیم که گرفته بودم پا فشاری میکردم پیاده تا اون یکی کتاب فروشی که اونور خونمون بود رو هدفون بگوش و پیاده رفتم(واسه رفتن به اون کتاب فروشی باید بر میگشتم خونه و بعد همون قدر که رفته بودم کتاب فروشی قبلیه رو باید میرفتم پائین ایندفعه)تو راه یه دختررو دیدم که کتاب دستش بود واسه همین فهمیدم که دیگه تو مغازه یارو نباید بگم : اِ... چه بد!رفتم تو مغازه, منم که مثل همیشه تو دیروز زندگی میکنم فکر کردم هنو راهنمائیَم واسه همین گفتم آقا یه کتاب سوم بده.یارو گفت سوم چی؟ گفتم دبیرستان.گفت : سوم دبیرستان چی؟ گفتم : سوم دبیرستان ریاضی. یارو یه چپ نیگا کرد و گفت : مثل اینکه تو باغ نیستی. منم فقط یه لبخند زدم. گفت جلد هم میخوای؟ منم که فکر میکردم خیلی آدم پولداری هستم و همه چی مثل دیروز ارزونه گفتم آره. گفت میشه هیژده و پونصد. منم سری گفتم جلد نمیخوام اصن (چون پول نداشتم) اونم گفت :خوب دهو پونصد.تو راه برگشت گفتم بزا یه دوتا خرسی هم بگیرم و بجواَم تو راه.به یارو دکه ای گفتم دوتا خرسی بده یه دیویست تومنم انداختم جلوش یارو یه چپ نیگا کرد گفت: دونه ای صدو پنچاه.منم که خواستم بگم مثلن پولدارم پنج تومنی رو در آوردم گفتم خورد ندارم همون یکی میبرم (خورد داشتم ولی دیدم ضایس قیمت خرسی رو نمیدونستم).همینجا بود که فهمیدم من کملا تو دیروز زندگی میکنم و فهمیدم که زندگی چقد کیری میگذره که من هنو تو دیروزش گیر کردمو فکر میکنم الان سال هزار و سیصدو هفتاده و دیروزه..

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

وایرلس

یعنی تا حالا بیشتر از 1000بار به این فکر کردم که من اگه خواهر نداشتم چی میشد,اونم خواهر بزرگ تر که مثل مامان دوم میمونه..واقعا هم از نظر اقتصادی به ضررم شده هم از نظر روحی هم از نظر جنسی (آخه یه بار سوتی دادم سوپر هامو دید) و....شمام اگه یه خواهر داشتید که شب و صبح سریال کیری دانلود کنه و یجوری دانلود کنه که تو نتونی اصلا صفحه ی سایت باز کنی می فهمیدید چی میگم.حالا اون هیچی, اینکه بعدش میاد میگه من هاردم پورشده هاردت رو بده من سریال هامو بریزم توش بعد موقع ریختن فایل هاش یه چرخ هم تو هارد بزنه و فکر کنه توام خریو نمیفهمی..اون موقس که میگم خدا کیر تو این زندگی...خودم جا ندارم آلبوم دانلود کنم بعد این میاد کس میگه...همیشه هم داره تو حساس ترین موقع که من دارم با نت کار میکنم اون دانلود کیریشو شروع میکنه..قدیما داد میزنم که قطش کن ولی الان با مشت یه سه چهار بار میکوبم رو دیوار...یه جوری میکوبم که کل ساختمون دانلودشون رو قطع میکنن...بعضی وقت هام میگم من چه گهی خوردم که یه مودم وایرلس گرفتم که این کله کیری بتونه دانلود کنه...البته راهی هست که لیمیت بذارم واسه سرعت ولی حسش رو ندارم...من از اون آدم هایی هستم که خیلی ادعای چیز دون بودن میکنم..ولی در واقع کیرم بارم نیست..یعنی اون کیری که خودم دوست دارم بارمه واسه همین بقیه کیرم حسابشون نمیکنن و منم میگرم همه رو به کیرم...جدا خسته شدم دیگه از بس پا پی سی نشستم,مشکل کمر هم دارم پیدا میکم جدیدا..هدفونمم خرابه سه هفتس آهنگ هامو درست درمون گوش ندادم هدفون خوبم الان گرونه منم پول ندارم جوراب بخرم چه برسه به هدفون.کلا باید درآورد گذاشت رو میز زندگی گفت : بیا بخورش.

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

خانه ی ما بو میدهد

الان که دارم این را مینویسم تازه از حمام آمده ام...هنوز تنپوشم را از تنم در نیاورده ام!نمی توانم نفس بکشم چون تنپوشم بوی گُه می دهد...انگار که از آن بجای دستمال توالت استفاده کرده ام و بعد بجای انکه دور بیاندازمش خودم را با ان خشک کرده ام...ریده ام...قبل از اینکه پای کیبورد بنشینم رفتم در اتاق مادرم تا گوش پاک کنم بردارم و بعد لز دو ماه از گوش پاک کن استفاده کنم.اتاقشان بوی عن میداد یا شاید بهتر بگوم بوی پریو میداد..نمیدانم بوی چه بود ولی هرچه بود بوی عنی بود...حس میکنم کل خانه بو می دهد...رندگی من بو گرفته است چند وقتی است....شاید برای این است که از همه چی عنم میگیرد...دارم با خودم فکر می کنم که دیگر از این حله استفاده نکنم...ولی اگر از این حله استفاده نکنم با چه خودم را خشک کنم؟!همانطور که گفته بودم من در خانه هیچ ارزشی ندارم...جدیدا دوستانم هم از من فرار میکنندحتی آن ها را مهمان میکنم ولی باز هم نمی پذیرند...نمی پذیرند که به تخمم...چند روز دیگر امتحان فینال زیان دارم...ان امتحان را که بدهم میروم برای خودم در خیابان ها چرخ میزنم..می چرخم و میپلکم...دیگر نمی خواهم در حق دوستانم لطفی بکنم...میی خواستم مودب باشم ولی : کیر تو هرچی رفاقته

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

در آمدن عن ز خوانواده!

نمیدونم فقط من این مشکل رو دارم یا بقیه هم هستن؟!!!من از حوانواده عن میگیرد...خوشم نمیاد باهاشون برم سفر,برم بیرون,برم گردشو تفریح!!چرا؟چون عنم میگیره و نمیشه دم به دیقه برم دستشویی!بعضی وقتا که خوانواده از اون شوخی های عنی و مسخره میکنن که اسهال میشم اونوقت باید پوشک ببندم که اون خیلی خیته!!ریدم تو خوانواده که ریده به من..ریدم به هرکی که ریده به من ولی نریدم به اونی که ریده به خودش چون خدش ریده به خودش!

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

در نمیاد!!

جدیدا نمیاد...هرچی فشار میارم نمیاد...قبلنا خودش میومد مثل اینکه اسهال داشتم ولی الان مغزم یبوست گرفته..قبلا از هرچی کوچیکی یا یه اتفاق پلشتی یه چیز کسخوار خنده در میاوردم ولی الان دیگه در نمیاد...بعضی وقت ها دو سه تا چیز میپاچه بیرون ولی مثل این میمونه که کامل نشاشیدی بعد که میخوای پاشی و بشینی ته منوده هاش خالی میشه و تو این حالت شمام زیاد حال نمیکنید چون ریده شده به شورتتان (البته اگه آدم تمیزی باشید)..دارم رو خودم کار میکنم و فشار میارم..واسه همین بود که پست های وبلاگ هم کیری شده بود بعد از 2تای اول واسه همین الان بقیه رو پاک میکنم و فقط همون دوتا رو میذارم چون خودمم با اونا بیشتر حال میکنم..تو دبستان که بودم بچه ها که عن داشتن بعد نمیرفتن دستشویی یه نقطه عن ته شورتشون بود..منم الان تو این وموقعیتم واسه همین زود به زود شورت عوض میکنم چون ریدم!!...

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

من روی ماه زندگی میکنم!!!

چند وقتی میشه که حس میکنم دیگه با کسی حال نمیکنم...همه رو متفاوت از خودم میبینم و هیچ وجه مشترکی بین خودم و دیگران نمیبینم واسه همین فکر میکنم که روی ماه زندگی میکنمو من تنها موجود زنده توی ماه استم...البته حس خوبیه چون کمتر کسی این روتجربه میکنه.همه تو فاز خودشونن...فاز خودشون که نه همه تو یه فاز مسخرن,فازی که نمیدونم تو چه رنج از فاز ها قرارشون بدم.این چند وقته گشتم ببینم کسی رو پیدا میکنم که افکارش مثل من خرکی باشه ولی دیدم نه...مثل اینکه من آدم فضایی هستمو از بودنش هم لذت میبرم!!!..

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

میروم کلاس جبرانی!!

دارم میرم کلاس جبرانی...کلاسی که فقط برای نخوردن غیبت میرم..کلاسی که چون کسی نمیاد احتمال پرسیدن معلم از من به بیش از 90% میرسد..روانه ی کلاس جبرانی میشوم تا غیبت نخورم چون هفته ی دیگه میخوایم بریم سفر!

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

من در خانه اتاق ندارم...

من در خانه اتاقی برای خودم ندارم!!یعنی دارم ولی فقط اسمش ماله من است و جز خوابیدن و روزی 2-3 ساعت کامپیوتر دیگر هیچ استفاده ای از آن نمیکنم یعنی نمیتوانم که بکنم چون فقط یک تخت و یک کامپیوتر در آن است و بقیه ی وسائل برای پدرم است.بله بیش از 80 درصد اتاق دست پدرم است و اتاق شده است کتاب خانه, آری کتاب خانه ,چون کار پدرم با کتاب است یعنی باید از کتاب هایش استفاده کند...البته کتاب خانه های او کل خانه را فرا گرفته اند بجز اتاق خواب ها ولی اتاق خواب من جداست!!چرا؟ چون اتاق کار پدرم است!!سطل آشغال اتاق کار پدرم از میز کامپیوتر دور است به همین علت جیب شلوارکم همیشه پر است از دستمال و اینجور چیز ها چون نمیتوانم آن ها را به داخل سطل پرت کنم (آری به این اندازه از میز کامپیوتر دور است)اگر هم که میوه بخورم کنار مانیتور آشغال هایش را میگذارم تا فردایش آن ها را در سطل بیندازم!صدای کامپیوترم هم مثل جارو برقی است..همه در خانه برای خود لپ تاپ دارند به جز من..همه در خانه ی ما همه چیز دارند به جز من...و اینگونه است که مطمئئنم آن ها من را کیرشان هم حساب نمیکنند و من هم به تخمم است البته این را هم بگویم من در کل اتاقی ندارم زیرا هر وقت می گویم اتاق خودم است پدرم با تعجب می پرسد : اتاق خودت؟!

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

سگ مغز آمستردام!!

یعنی جدا به همون اندازه ی اسمش باحاله؟ میشه روش حساب کرد؟یعنی اگه من برم اونجا به گه کشیده نمیشه؟کجا رو میگم؟ آمستردام, (اسم کلاس داری هم هست), آره خوب کلاس داره...یادم میاد یک از بچه های مدرسه می خواست بره آمستردام ولی باباشو دیپورت کردن, اصلا یه اوصافی بود تو زمان خودش, منم از حق نگذریم حال کردم.کلا با اروپا با دو سه جاش بیشتر حال نمیکنم ولی حس میکنم اگه برم اینجا گم میشم, یعنی در مورد هیچ جا همچین حسی ندارم ولی مطمئنم گم میشم (یکیم نیست بم بگه تو برو گم شدی بهتر از این وضع فعلیه) خوب حقم دارن دیگه از بس من سگ مغزم یعنی سگ مغز شدم یعنی شایدم بوده باشم ولی الان شدت گرفته; ولی من مشکلی ندارم چون سگ باهوشه همم باش حال میکنن ولی فکر کنید اندام انسان با مغز سگ!!پوووف عجب چیز شاخی میشه خداوکیلی..یعنی اگه من برم آمستردام این مشکل بیشتر هم میشه؟
یعنی من سگ مغز کنار رود وسط آمستردام قدم بزنم؟ نه اگه سگ مغز هم نباشم میتونم کنار رود قدم بزنم ولی گم مییشم...ولی اگه مغز یه سگ آلمانی که تو آمستردام زندگی میکنه رو داشته باشم هیچ وقت کنار رودی که از شهر میگذره گم نمیشم البته یه مشکل هم هست..اگه برف بیاد بجای گم شدن میمیرم که اونم از وضعیت فعلی بهتره!!منه سگ مغر کنار رود تو آمستردام بیرم....معرکس!!.

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

دسته کلید

از اونجایی که کانون خوانواده ی ما خیلی داغه هروقت از بیرون بر میگردیم خونه و چون این همسایه های مادر جنده ی ما حاضر نیستن اون پول کثیف رو از کس زنشون بکشن بیرون و بدن که در رو کنترلی کنیم یکی باید بره در رو وا کنه!!!یعنی یکی که یا من میرم یا خواهرم که ولی یه 5-6 ماهی میشد که با خوانواده بیرون نرفته بودم ولی ایندفه که از بیرون اومدیم رفتم که در رو وا کنم و یه دسته کلید تخمی که وزنش از خایه های کانگارو هم بیشتره گذاشتن کف دستم...درست همونطور که کیر رو میذارن کف دستت!!منم رفتم در رو وا کنم..یه 5-6 دیقه ای با قفل جغ زدم ولی در وا نشد...رفتم میگم این کلید کیری کدومش واسه این در کس گشاده؟ بم میگن آدم عقل داره واسه چی؟ منو میگی میخواستم کیرمو در بیارم بکشم رو آسفالت...بعد بم میگن اگه عاقل بودی قبل رفتن می پرسیدی..البته من کلا با دسته کلید مشکل دارم و دسته کلید خودم کلا 2تا کلید توش بیشتر نی واسه همین خیلی حال میکنم باش کلا .خونواده ما درگیر تفکر و از این کسکلک بازیان..همه چی باید  بر پایه ی عقل و صبر باشه..اصلا کیرم تو این کانون تخمی خوانواده...آره میدونم از بس کانونش گرمه کیرم به گا میره ولی باید سوخت و ساخت ولی من معمولا میسوزم ولی نمیسازم ولی نکته جالب اینه که بابام که اینقد از صبر و تفکر و توجه حرف میزنه اون دفعه یادش رفته بود در صندق رو ببنده دنده عقب رفته واسه خودش در رو عقب رو کرده تو کس دیوار, و به فاک داده در رو..!!..حکایتیست بد تخمی!!

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

ویار در خیال

از وقتی این ماه کوفتی شروع شده کلا سیستم همه چیم ریخته بهم!!آره بد جور هم ریخته بهم...یکی از برنامه هام که دیگه نمیتونم پیادش کنم جغه...آره جغ نمیزنم تو این ماه, البته بد نیست یه چند وقتی به بیژن استراحت میدم و میذارم یکم بخوابه...یکی دیگه از اون چیزا که داره من رو با برس به گای عظما میده به هم ریختن ساعات خوابمه که با فکر منی مانند خودم اونو تونستم فعلا کیرش کنم  فقط یه چیز دیگه داره منو آذار میده اونم این  که ویار کردم (کیر! نخند)..آره خودمم خندم میگیره ولی ویاره دیگه منم کردمش...اونم ویار نوشابه!به به... لامصب از بس تو این کانال ها نشون میدن دور لیوان نوشابه رو شبنم گرفته و یارو دیوث میاد سر میکشه و میره خوب دل پریود منم می خواد...هی با خودم میگفتم امشب که از کلاس میام واسه خودم نوشابه میخرم ولی از اونجایی که  سوراخم گشاده و حس و حال کارها هی ازش در میره منم نمیرفتم تا اینکه دیروز دلو زدم به کونم و رفتم سه تا نوشابه خوانواده خریدم..البته دوتاش دلستر بود نشستم پاش و یکیشو کامل خوردم...ولی باز امروزهم دیدم ویار برطرف نشده...شت (سان او ا بتچ)!!!یعنی اینقد که الان دلم نوشابه میخواد دلم یه کس تپل مپل نمیخواد...البته اگه بجا آب کس ازش نوشابه بیاد, چرا اونو ترجیح میدم
دهنتونو سرویس همین الان باز هوس سون آپ کردم اه!...

پشت شمشاد ها!!

پشت شمشاد ها!!جائی وقتی اکثر شما کونیا اسمشو میشنوید شق میکنید...چرا؟خودت میدونی عمه جغی....خدا پدر و مادر اونی که این گیاه رو به ایران اورد بذاره البته دمش گرم نه نتها کار ما بلکه کار این گربه های کله تخمی رو هم راحت کرده..آره خود توئه مادر جندت وقتی بچه بودی می خواستی بشاشی ننت شومبولت رو از اون خشتک کیریت میکشید بیرون و توام پشت شمشاد ها کارتو میکردی..حالا هم که خرس شدی واسه من میری پشت شمشادا کس میکنی دیوث!!دیشب داشتم از باشگاه بر میگشتم که دیدم از پشت شماد ها سر و صدا میاد..خوش حال و حشری پریدم که یه سکس جانانه ببینم ولی از قضی یهو تخم کردم چون اون پشت گربه ها داشتن سکس میکردن و گفتم اگه وسط سکس مزاحم بشم خوارمو با اون کیر کوچولوش میگاد!آره میگاد, دیدم که میگم..دیدم که داشت خوار یکی از بچه هارو میگائید!!در حدی تخم کرده بودم که تخم نداشتم بریم زنگ تخمیه خونه رو بزنم تا درو وا کنن..آخه بی ناموس داشت سکس هارد میکرد از اون هار کور ها که سوپرشو میدیدی شقت میخوابید..کلا شمشاد ها مزایای زیادی دارن یکی دیگش واسه اون معتاد های کیر سرنگی که مثل کیر سرنگ میزنن تو خودشون . کیرشون رو هم ول میکنن تو باغچه و میرن ولی از حق نگذریم سکس پشت شمشاد خیلی حال میده از اون چیزاییه که باید یک بار هم که شده تجربش کنم..آره حتی با گربه ها. همیشه گیاهان جز زیبیایی موارد استفاده ی دیگه ای هم دارن یکیش همین سکس که گفتم......!

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

چپ دست یا دست چپ یا دست چپی؟

چپ دست یا دست چپ یا دست چپی؟ اینش به تخمم, من خودم میگم چپ دست...ولی مهم چپ دست بودن نیست..خیلی ها چپ دستن ولی کس دستن اما من واسه اون کس دست هایی که چپ دست هستن هم احترام قائلم...چرا؟ چرا و کیر شاپرک..خوب چون من خودم چپ دستم و تنها چیزی که از خودم دوست دارم همین که ویژگی فوق العاده شاش ناک خودمه!!بقیه کیرمم نیستن آره میدونم ربطی به موضوع نداشت ولی گفتم که بدونید کیرمم نیستید..بگذریم..مشکل اینجاست که تو این کشور کس چوچولیه ما هیچ وقت فرقی بین چپ دست ها و بقیه نمیذارن واسه همینه که کیر من همیشه خیسه!!میگی چه ربطی داره؟چون کیرم دائم دهن این دیوثائه...البته من اینقد مهارت دارم که همیشه از این صفت دوست داشتنیه خودم به نحو کیری استفاده کنم...البته تو این مدرسه کس لوچی که الان هستم خیلی به چپ دست ها احترام میذارن و منم واسه همینم خوارشون رو گاییدم در حدی که میفهمن چپ دستم تا زیر تخم چپم دلا میشن و من انگشت دست چپم رو میکنم تو  کونشون چپکی و این ناظم های ما اینقد کیرشون خوابه که نمیفهمن انگشت من تو کونشونه..آره هروقت میخوان جامو عوض کنن میگم چپ دستم و میرم اونجایی که راحت ترم میشینم...سر امتحانا که از مادر ناظم ها دعوت میکنم تا به مدرسه بیان و من بگامشون آره چون همیشه بهترین جا ها واسه تقلب می افته به من و کلا چپ دست ها چون صندلی خیلی مخصوصی داریم تا دو لپ کونمون رو روش بذاریم هر هر پشم کونتون بسوزه...(البته این خیلی خوبه که پشم کون آدم بشوزه چون من از کون پشمی بدم میاد ولی از قضی کون خودم در حد کون الاغ مو داره و هر وقت میرم حموم به کونم با حسرت نیگا میکنم) خلاصه دونید که عمشونه به سبک کسر متعارفی گائییدم!!!...اصلا یه لپ کونم تو گوشتون یه لپ دیگشم ویشگون بگیرید جغ مغز های کون دولپی!!..تازه من با دست چپ جغ میزنم..کیرتون تاول بزنه مادر جنده های کسلیس...!!...!!!!!

کس ناله!!!!

چرا کس ناله؟ چون من از کس خوشم میاد یعنی کس دوستم...میخوام یه کمپین بزنم به اسم کس دوستان عالم...تا چند وقت پیش فکر میکردم فقط خودم کس دووست دارم و بقیه تو کار لنگ و پاچن ولی تازه فهمیدم اونا هم کس دوست دارن البته بیشترشون کس دستن ولی خوب کس دوست دارن دیگه....دوست داشتن کس هم حق مسلم هر آدمیه..آره من کس دوست دارم تو کس دوست داری ما کس دوست داریم اصلا همه کس دوستن...خوب بسه دیگه از کس میایم بیرون میریم تو کون آره تو کون چرا تو کون؟ الان میگم...منه عن امسال میرم سوم ینی هستم تو سوم چون الانم میرم مدرسه آره مثل تو مثل اون...آره میدونم از الان دیگه باید خودمو واسه آزمون هماهنگ و جامع و کون پاره کن کنکور آماده کنم ولی حسش نی..یعنی وقتی بش فکر میکنم مویرگ های فوقانی کونم تیر میکشه..الانم که دارم کس از تو کونم در میارم کلی مشق حسابان دارم...ولی به تخمم..اصلا افت تحصیلیه من از وقتی شروع شد که جمله ی به تخمم رو آموختم حالا از کی اون دیگه مهم نی...اگه هم مهم باشه من یادم نی چون تخمم هم نی...جدیدا همش فکر میکنم همه دارن درس میخونن و من دارم کسچول بازی در میارم...واسه همین از همه هی میپرسم تابستون درس میخونی؟ البته قبل از اینکه تو تابستون برم مدرسه همش به خودم میگفتم این کوفتی چرا شروع نمیشه که من برم توش مثل عن بو بگیرم توش؟ آخه همیشه آدم اول سال با خودش پیمان تخمی میبنده که امسال دیگه باید درس بخونم .ولی نمیدونم چرا نمیشه...یعنی اصلا امکان داره؟ اصلا به تخمم...ولی دم تخمم گرم که این همه چیزی که بهش آویزون کردم رو تحمل میکنه و هنوز جر نخورده..

iBooks

خوب از اونجایی که من کلا از اون آدماییم که هیچ وقت حال هیچ کاری رو ندارن هفته پیش تصمیم گرفتم که در خودم یه تغییر جانانه بوجود بیارم!!آره خیلیم جانانه...رفتم و ایتوز رو باز کردم...رفتم 2تا کتاب به قول معروف فری دانلود کردم..البته تا دیشب حتی یه نیگا هم بهشون نکردم یعنی به خودم سختی هم ندادم که بریزمشون تو ای پادم (آره الان خواستم بگم منم ایپاد دارم)...ولی دیشب به طور خیلی اتفاقی موقع ریختن آهنگ اون کتابا هم ریخته شد توش...منم که میخواستم الکی برم تو این اپ و اون اپ رفتم تو ای بوکس و اون دوتا کتاب جدیدا رو هم دیدم رفتم یکی از اون کتاب جدید هارو باز کردم جاتون خالی خیلی کسشر بود..آره کسشره تو قدر مطلق...آره کس تو رادیکال تازه. کتابه مصور هم بود و عکساش داشت میرفتم تو کونم .آره تو کونم یه کسشری بود در حد المپیک 2012 لندن آره همونی که ایرانی ها با اون کت و شلوار تخمی رفتن رژه دادن توش...بگذریم....اومدم بیرون و رفتم سراغ دومی ...رفتم توش..کاورش باحال بود پس تصمیم گرفتم اگه باحال هم نبود پاکش نکم...شروع کردم به خوندن بد نبود آره بد نبود..خاطرات یه بنده خدایی بود..البته اون بنده خدا یه دختر 15 ساله ی جلف تو سال 88 (نه 88 خارجیا رو میگم) از اون دختر ها که میمیرن واسه پسر ها و من ازشون بدم میاد..ولی کلا چون به خندن خاطره علاقه دارم به خوندن ادمه دادم و الان یه 20 صفحه ای خوندم...چرا 20 صفحه؟چون شروع یه خاطره دیگه بود و منم خسته شده بود..آره خسته شده بودم..ولی از اونجایی که من هیچ کاری رو کامل انجام نمیدم اومدم که یه کتاب دیگه هم بگیرم که دستم به شما که داری این کسشر رو میخونی بند کردم...فعلا واسه الان بسه...فقط در همین حد بدونید که من خیلی گشادم بقیشو بعدا مینویسم
این رو هم بگم که من باشگاه هم میرم!! آره کونت بسوزه ولی خیلی زیغم...