دیروز کِ از خواب پاشدم سریع پریدم دکمه ی پاور کامپیوتر رو زدم.الکی ام نزدم.سه ساعت ساعت کوک کردم تا صبح زودتر پاشم,زودتر پاشم تا زودتر ثبت نام کنم.زود تر پاشدم ولی می دونستم ثبت نام ساعت یکه پس خیالم راحت بود.نشستم پای پی سی.نشستم و فکر کردم که دیروز چکار مفیدی اجام دادم که فهمیدم هیچ کار مفیدی انجام ندادم (مفید از دید پدر مادر ها).همونطور که نسشته بودم یهو فهمیدم که این هفته هفته آخر تابستونه.فهمیدم که هفته ی دیگه قراره بگا برم, فهمیدم که از هفته ی دیگه تا دو سال برنامم خیلی فشرده میشه و کلا همه چی بگائیه.یهو رفتم تو فکر, گفتم بذا حداقل این هفته آخر یکم مفید تر بگذره.گفتم امروز چیکار مفیدی میتونم بکنم که یهو فهیدم هنو کتابامو نگرفتم با سرعت موشک به همه بچه های مدرسه مسج دادم تا مطمئن بشم که آخرین نفرم که دارم کتابامو میگیرم وقتی مطمئن شدم نشستم تا عصر بشه(ثبتنامم رو هم اولین نفر راس ساعت یک و 3 دقیقه انجام دادم)عصر شد و مام از خونه زدیم بیرون.منم که جو گیر شدم گفتم پیاده میرم.پیاده رفتم تا کتاب فروشی ای که تو راه رفتنش پارک هم باشه و یه صفایی هم بکنم.تازه هم از حموم اومده بودم واسه همین هی دست میکشدم تو موهام بعدشم ریشمو میخواروندم و بعدش هم یه دستی به دور لبام میکشیدم (این کار رو هر پنج دقیقه یبار تکرار میکردم)رفتم کتاب فروشی گفت: دیر اومدی کتابا تموم شده, منم سعی کردم خودم رو یکم نگران نشون بدم واسه همین با تعجب گفتم : اِ... چه بد!بعدشم از مغازه اومدم بیرون و همونطور که روی تصمیم که گرفته بودم پا فشاری میکردم پیاده تا اون یکی کتاب فروشی که اونور خونمون بود رو هدفون بگوش و پیاده رفتم(واسه رفتن به اون کتاب فروشی باید بر میگشتم خونه و بعد همون قدر که رفته بودم کتاب فروشی قبلیه رو باید میرفتم پائین ایندفعه)تو راه یه دختررو دیدم که کتاب دستش بود واسه همین فهمیدم که دیگه تو مغازه یارو نباید بگم : اِ... چه بد!رفتم تو مغازه, منم که مثل همیشه تو دیروز زندگی میکنم فکر کردم هنو راهنمائیَم واسه همین گفتم آقا یه کتاب سوم بده.یارو گفت سوم چی؟ گفتم دبیرستان.گفت : سوم دبیرستان چی؟ گفتم : سوم دبیرستان ریاضی. یارو یه چپ نیگا کرد و گفت : مثل اینکه تو باغ نیستی. منم فقط یه لبخند زدم. گفت جلد هم میخوای؟ منم که فکر میکردم خیلی آدم پولداری هستم و همه چی مثل دیروز ارزونه گفتم آره. گفت میشه هیژده و پونصد. منم سری گفتم جلد نمیخوام اصن (چون پول نداشتم) اونم گفت :خوب دهو پونصد.تو راه برگشت گفتم بزا یه دوتا خرسی هم بگیرم و بجواَم تو راه.به یارو دکه ای گفتم دوتا خرسی بده یه دیویست تومنم انداختم جلوش یارو یه چپ نیگا کرد گفت: دونه ای صدو پنچاه.منم که خواستم بگم مثلن پولدارم پنج تومنی رو در آوردم گفتم خورد ندارم همون یکی میبرم (خورد داشتم ولی دیدم ضایس قیمت خرسی رو نمیدونستم).همینجا بود که فهمیدم من کملا تو دیروز زندگی میکنم و فهمیدم که زندگی چقد کیری میگذره که من هنو تو دیروزش گیر کردمو فکر میکنم الان سال هزار و سیصدو هفتاده و دیروزه..
۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه
وایرلس
یعنی تا حالا بیشتر از 1000بار به این فکر کردم که من اگه خواهر نداشتم چی میشد,اونم خواهر بزرگ تر که مثل مامان دوم میمونه..واقعا هم از نظر اقتصادی به ضررم شده هم از نظر روحی هم از نظر جنسی (آخه یه بار سوتی دادم سوپر هامو دید) و....شمام اگه یه خواهر داشتید که شب و صبح سریال کیری دانلود کنه و یجوری دانلود کنه که تو نتونی اصلا صفحه ی سایت باز کنی می فهمیدید چی میگم.حالا اون هیچی, اینکه بعدش میاد میگه من هاردم پورشده هاردت رو بده من سریال هامو بریزم توش بعد موقع ریختن فایل هاش یه چرخ هم تو هارد بزنه و فکر کنه توام خریو نمیفهمی..اون موقس که میگم خدا کیر تو این زندگی...خودم جا ندارم آلبوم دانلود کنم بعد این میاد کس میگه...همیشه هم داره تو حساس ترین موقع که من دارم با نت کار میکنم اون دانلود کیریشو شروع میکنه..قدیما داد میزنم که قطش کن ولی الان با مشت یه سه چهار بار میکوبم رو دیوار...یه جوری میکوبم که کل ساختمون دانلودشون رو قطع میکنن...بعضی وقت هام میگم من چه گهی خوردم که یه مودم وایرلس گرفتم که این کله کیری بتونه دانلود کنه...البته راهی هست که لیمیت بذارم واسه سرعت ولی حسش رو ندارم...من از اون آدم هایی هستم که خیلی ادعای چیز دون بودن میکنم..ولی در واقع کیرم بارم نیست..یعنی اون کیری که خودم دوست دارم بارمه واسه همین بقیه کیرم حسابشون نمیکنن و منم میگرم همه رو به کیرم...جدا خسته شدم دیگه از بس پا پی سی نشستم,مشکل کمر هم دارم پیدا میکم جدیدا..هدفونمم خرابه سه هفتس آهنگ هامو درست درمون گوش ندادم هدفون خوبم الان گرونه منم پول ندارم جوراب بخرم چه برسه به هدفون.کلا باید درآورد گذاشت رو میز زندگی گفت : بیا بخورش.
۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سهشنبه
خانه ی ما بو میدهد
الان که دارم این را مینویسم تازه از حمام آمده ام...هنوز تنپوشم را از تنم در نیاورده ام!نمی توانم نفس بکشم چون تنپوشم بوی گُه می دهد...انگار که از آن بجای دستمال توالت استفاده کرده ام و بعد بجای انکه دور بیاندازمش خودم را با ان خشک کرده ام...ریده ام...قبل از اینکه پای کیبورد بنشینم رفتم در اتاق مادرم تا گوش پاک کنم بردارم و بعد لز دو ماه از گوش پاک کن استفاده کنم.اتاقشان بوی عن میداد یا شاید بهتر بگوم بوی پریو میداد..نمیدانم بوی چه بود ولی هرچه بود بوی عنی بود...حس میکنم کل خانه بو می دهد...رندگی من بو گرفته است چند وقتی است....شاید برای این است که از همه چی عنم میگیرد...دارم با خودم فکر می کنم که دیگر از این حله استفاده نکنم...ولی اگر از این حله استفاده نکنم با چه خودم را خشک کنم؟!همانطور که گفته بودم من در خانه هیچ ارزشی ندارم...جدیدا دوستانم هم از من فرار میکنندحتی آن ها را مهمان میکنم ولی باز هم نمی پذیرند...نمی پذیرند که به تخمم...چند روز دیگر امتحان فینال زیان دارم...ان امتحان را که بدهم میروم برای خودم در خیابان ها چرخ میزنم..می چرخم و میپلکم...دیگر نمی خواهم در حق دوستانم لطفی بکنم...میی خواستم مودب باشم ولی : کیر تو هرچی رفاقته
اشتراک در:
پستها (Atom)