۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

فلکه اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم تهران 1532

یک میز چوبی + یک کاسه پُفک (حتما از آن اشی مشی ها که بسته اش قرمز و زرد است و در تاریخ 1368 ه.ش تولید شده و در فیلم زی زی هلو میبینیم) + یک فندک روی میز + پای پشمی پسری که متولد شده با انگشت پای کمی قُلمبه + دست یک زن که دارد فندک را بر میدارد + یک شیشه ویسکی یا چیز که ممنوع باشه (همراه با نوشابه یا آبمیوه سنان ایچ به عنوان مزه) + یک موبایل که بتواند عکس بگیرد و بگذارد اسنتاگرام = تولد 20 و 1 سالگی افرادی که فکر می کنند خیلی کول هستند.

ع کس : نیاز به عکس نیست فقط کافیست به قیافه ی 96.53% با ترنسفرریت 15 کیلوبایت بر ثانیه شرکت پارس آنلاین ملت تو خیابون توجه کنید .
آدرس : قهوه ی لمیز ب سمت پارکینگ پروانه.

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

پسته موجود است به شرط خنده

بابام فکر میکنه آب بدن همه کمه.حالا اونکه آب بدن کی کمه رو از کجا می فهمه نمیدونم ولی از زیر چشای من که تابلوئه.ولی نه از جدی بگذریم چون خودش آب بدنش همیشه کمه فکر میکنه آب بدن بقیه هم کمه!
تابستان است و مردم برای خودشان بده و بستانی راه انداخته اند.بعضی ها هم فکر میکنند ایران اِل اِی است و هر 12 ساعت یکبار عکس بیکینی های خود را به نشانه ی اعتراض به سیاست های دولت های گذشته آپلود میکنند, بعضی ها هم زیرا (یک معلم داشتیم میگفت بجای "چون" از "زیرا" استفاده کنید.)!درگذشته ی خز و خیل خود باقی مانده اند و همه اش می گویند "مای سامر از فاکد آپ اَند آیم نات گواینگ تو بی هَپی اِنی مور"!بعضی های دیگر هم هستند چون می خاهند بگویند که خیلی روشن فکر هستند میروند و هعی آهنگ های بیچ بویز را که برای تابستان خوانده اند گوش میدند و در دل های خود می گویند : "گاد! دیس ایز سو فاکینگ کرزی."یکی هم کاندید نشد که به این دسته از آدم ها بگوید بس است دیگر.عده ای هم حالا که انتخابات شده است جو آن ها را فرا گرفته و هی در فیسبوک می نویسند ما رفتیم بیران شادمانی کنیم انگار تهران شانگهای شده و شانگهای همان شانگهای مانده است. این را هم بگویم که بوداپست شهر مورد علاقه ی من است زیرا بنا های قدیمی آن پزیشن های فوق العاده ای را برای سکس فراهم میکند. برای مثال آن ستون های قطور و سنگی حس زیبائی شناسی خاصی به صحنه میدهد.بگذریم (از خط عابر هم عبور میکنیم که یک وقت خدایی نکرده رو دست خانواده باد نکنیم و خانواده احساسی چاقی نکند).دیگر از چه بگویم؟! آری تابستان است و من شب و روزم دوتا شده است. شاید هم سه تا زیرا سه بار صبح را تجربه میکنم : دفعه ی اول زمانی که تا صبح بیدارم, دفعه ی دوم زمانی که تا عصر  خوابم و دفعه ی سوم زمانی که از خواب پا میشوم و حس میکنم دوباره صبح شده است.
می خوام شلوارامو بدم بیرون رنگ کنن
.

۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

باید عکس و قرینه کرد.

دیروز یکی بی پدر و شد و مادرم امروز رفت تا بی پدر شدن آن شخص را با خودش جشن بگیرد.اصولا افراد بی پدر آینده ی بهتر و جذاب تری دارند و کلا همه هعی می آیند می گویند که ای بی پدر! قربانت بروم خاله... و از این حرف ها که ما فقط در سریال های شاخ آمریکائی که تا به حال ساخته نشده است میشنویم.
حال چه باید کرد؟! آن که و این که چه باید کرد را به صاحبانش پس میدهیم و جایزه مان را ازاشان میگیریم و میرویم و پاستیل میخریم و می خوریم و می گوییم که تو مثل قند و نباتی,شکلاتی شکلاتی. نمی خواهم وارد هیچ معقوله ای شوم و فقط قصدم از نوشتن این مطلب پر کردن وقت غیر آزاد وشلوغ خود است.وقت من شلوغ است و آدم هائی که وقتشان شلوغ است جذاب هستند زیرا وقت ندارند که جذاب باشند به همین دلیل جذاب می آید و آن ها میشود...
  همه رفته اند پی کارشان و من نرفته ام پی کارشان چون پی کار آن ها مال خودشان است و من پی کاری ندارم که بروم و خوبی این آن است که دیگر کسی نمی تواند به من بگوید برو پی کارت و اگر کسی به شما بگوید برو پی کارت شما هم در جواب می گوئید حاجی کسخوارَت.این تِکه را فقط افراد بالای 18 نخوانند و افراد پایان 18 هم بخوانند زیرا هدف ما فقط کس گفتن نیست و میخواهیم در کل یک نکته ی آموزنده هم در مطالب خود بگنجانیم و مشتریان خود را راضی نگه داریم و بعد از هر دو هزار دومان خرید یک آدامس شیک بهشان کادو بدهیم و بگوئیم که این هم شیرینی خانواده شما و مشتری هم در جواب میگوید ممنون از خدمات پس از فروش ال جی و سایپا یدک.
حال که این همه کس گفتیمو کس گفتیم کاشکی که کس نمیگفتیم سوار لاک پشت بودیم سرحال بودیم خوش بودیم بالا رفتیم آب بود پائین اومدیم لئوناردو دیکاپریو داشت جغ میزد جا دارد تا کمی جا برای خدا هم نگه داریم تا بتواند مارا حفظ کند دیگر!نه؟!
جدیدا متوجه کارائی دستمال توالت شده ام.

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

اپسیلون صفر

دوکیلو و پانصد گرم.کم است؟! دستتان باز است که هرچقد لازم است تا زیاد شود به آن اضافه کنید.مغز کیلویی چند؟! مغز کیلویی دوکیلو و پانصد گرم.هار هار.این مقداری است که به وزن مغز من اضافه شده تا عامل تخریب آن باشد.فکر کنید به سرتان یک وزنه ی دو کیلو و پانصد گرمی وصل کنید و بخواهید آن را جا به جا کنید. چه میشود؟! این سوال امتیازی است و هرکس تا جلسه بعد جوابش را بیاورد کادو میگیرد.از اون کادو های خوشگل که کارائی ندارند فقط زیبائی دارند.من سرم هیچ وقت درد نمیگیرد ولی این دفعه از آن هیچ دفعه ها نیست.سه روز است که درد گرفته و خوب نشده.شاید عادی باشد ولی برای من که سرم هیچ وقت دارد نمیگرفت شاید نه عادی باشد.فرض کنید می خواهید سرتان را رو به بالا بلند کنید ولی رو به پائین بلند میشود مانند تمرین های بدنی خانم دکتر میترا بابک که الان در پشت صحنه هستند و دارند آماده میشوند.فرض کنید چشمتان را میبندید و چشماتان درحالی که بسته است باز است و می چرخد.بس است دیگر چقد سر درد؟! سردرد را از این وسط جمع میکنم چون میخوام چیز دیگری را پهن کنم.
این روز ها هوای تهران همش تعطیل است. بله همش تعطیل است اگر تعطیل نبود که مدرسه ها تعطیل نبود. این روز ها مادرم مریض است. ای وای چه شده است؟! هِچ نشده است. فقط هوا کثیف است و مدرسه ها تعطیل میشود و تا مدرسه ها تعطیل میشود و مادرم نیاز نیست برود مدرسه هیو ضعف برش میارد و میبردش. میبردش روی تخت و میگوید  که من مریض استم و دو روز که تعطیلم میخوابم. این است. این است که ما از ایران نرفته ایم داریم لذت میبریم.اگر دارید لذت نمیبرید معلم شود.اگر معلم هستید و لذت نمیبرید بمیرید.

۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

ما به آن غذا میدهیم

در خوردن کوتاهی نکنید...غذا را به هرچیز ترجیح دهید.این چیزیست که پدرم همیشه میگوید.میگوید چیز خوب بخورید; گه نخورید چیزخوبم کجا بود؟!تازه اش هم می گوید این یک قران دو قران هایی که برای مواد غذاییمیدهیم اصلا پول نیست!!!!!!!!...البته می دانید که نظر ها متفاوت است شاید آن چیزی که خوانواده ما می خورند بهترین چیز استو من نمیدانم..البته چیز های بدی نمی خوردیم تا همین دو هفته پیش...این عقیده که چیز های مقوی باعث باهوش شدن و موفقیت در زندگی میشود عقیده ی مادرم است.البته کمی تا نسبتی شاید درست باشد ولی خوب دیگر اگر زیادی هم مقوی بشویم از کانامن میزند بیرون.می دانید چیست؟! اگر می دانستید چیست که دیگر این شِرنوشته را نمی خواندید.من عقید دارم زندگی باید مانند تبلیغ های تلویزیون باشد البته نه هر تبلیغی...شما فرض کنید اگر زندگیتان مانند تبلیغ کوشا جان بود چقد عن میشد!دلم میخوهاد عصر ها که از خواب بعد از مدرسه بیدار میشوم بروم در یخچال را باز کنم و با آن چیزی مواجه شوم که شما وقتی تلویزیون را باز میکنید مواجه میشوید.البته الان در فاز تابستان استم چون خانیمان گرم است در حد کوره ی آدم سوزان هندی ها...می خوام در یخچال را باز کنم و از آن نوشابه ها که رنگش سبز است و وقتی دستت میگیری رویش شبنم منشیند بخورم...داغم است...می دانید چیست؟! قبلن ها که همه پول دار بودند من هم پول دار بودم ولی الان ها که همه پول دار نیستند من هم پولدار نیستم می توانستم برای خودم چیز های باحال خریداری کنم ولی دقیقا همین دیروز بود که در مغازه یک کیک هم که بتوانم با پولم بخرم پیدا نکردم.آری پول من بخور و بمیر است.یا آن سکه ای کف دستت انداخته اند را قورت میدهی و میمیری یا آن سکه ای که کف دستت نیانداخته اند را نمیخوری و میمیری.کلا باید مرد..من که در آرزوی آنم که یخچالمان پر از چیز های باحال و پر از شادمانی و پر از خوشی باشد اما در بخچالمان به جز مواد مورد نیاز برای غذا که در هیچ صورت قابل خوردن نیستن یافت میشود و همه اش مقوی و پر انرژی است انگار که ما داریم به یخچال چیز هایی که دوست دارد را میدهیم تا بخورد و او عنش را می دهد من بخورم...البته این را هم بگویم که یک کمد در خانیمان موجود است پر از بیسکوئیت ولی خوب آدم از بیسکوئیت های مختلف و رنگارنگ هم عنش میگیرد دیگر نه؟! اگر که نه بیاید بخخوریدش تا سیر شوید اگر هم آری بروید در جلوی سوپر مارکت های دریانی اعتراض که ما دیگر بیسکوئیت نمی خواهیم.همین چند دقیقه پیش هم مادرم به طور رسمی اعلام کرد که دیگر خبری از غذا نیست.اگر بارگران بودیم عن شدیم اگر از گشنگان بودیم باز هم عن شدیم.

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

عاشقی دردیست که دوا دارد

می خواهم زن بگیرم! آری.یعنی می خواهم که نه...دارم زن میگیرم...چند ماهی است که میخواهم بگیرمش ولی خوب حالش نیست...یعنی بعضی وقت ها وقتی بعضی کار ها حال هم بدهند ولی حالشان نباشد دیگر حال نمیدهند.پیراشکی!زنم را می گویم, اسمش پیراشکی است.تازه فامیلی هم دارد!آری شکلاتی. پیراشکی شکلاتی کسی است که میخواهم شوهرش بشوم.بشوم آقا بالاسر.دوست دارم زنم به من بگوید آقا بیا و من را بخور...تازه آبش هم مزه آب سیب میدهد...پدرش هم قناد است و من عمو قناد صدایش میکنم.امشب وقتی که داشتم از کلاس بر میگشتم از جلوی خونه شان رد شدم...بویش را حس کردم...گفتم بروم و الان بستانمش و بشوم آقا بالا سر!دست کردم تو جیب هایم تا ببینم پول دارم یا نه! اول دستم را در آن جیب بردم و اسکناسی پیدا کردم.خوشحال از اینکه اسکناس زیادی است و میتوانم باهایش زنم بگیر آن را از جیبم در آوردم.ولی اسکناس زیادی نبود سریع و جلدی دستم در آن یکی جیبم کردم.چیزی نبود...دوباره دستم در آن جیبم کردم ولی چیزی نبود.دستم را در دوجیبم کردم ولی بازم چیزی نبود.خواستم دست هایم را در جیب هایم نگه دارم و مثل عاشق هایی که پدر دختر می گوید تا پول نداشته باشی پیراشکی بهت نمیدهم تا جلو در خانه قدم بزنم...ولی دستم را در آوردم چون زشت است..زشت است که عاشق باشی آن هم عاشق دختر قناد.می دانم که این ماه ها انتظار برای گاز زدنش به سال ها تبدیل میشود.می روم خانه و بسته ی های بای را باز میکنم و فکر میکنم که دارم پیراشکی گاز میزنم..ولی این درحالی است که پیراشکی دارد به من میگوید بای بای (قافیه را داشتی؟! هار هار).می خواهم بروم و به مادرم بگویم که زن میخواهم... بگویم که برو و برایم زن بگیر..می گویم که اسمش پیراشکی است...فامیلش شکلاتی..اگر می خواهی بدانی که خوب است برو و در دنیای مجازی اسمش را جست و جو کن تا بفهمی که خعلی ها عاشقش هستند و می خواهند گازش بزنند!امشب وقتی داشتم از کلاس بر میگشتم سوار تاکسی شدم.دختری بقل دستم نشسته بود...از همان ابتدا فهمیدم که دارد به ریشم میخند.ریش گذاشته ام تا وقتی پیراشکی را گاز زدم بچسبد به سیبیل هایم.من پیراشکی را میخواستم پس به خنده های دختر به ریشم بی اعتنائی کردم.

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

پاورقیه این پاورقی

اسمم ماهان است,17 و درشتی ساله (نگفتم خرده  ای چون دوماه دیگر 18 سالم میشود).اهل چُس ناله نیستم و این هم چُس ناله نیست. این فقط چیزی که شما بخوانید و بفهمید که آنقدر هم که فکر میکنید کُسکلک نیستم.بگذارید با یک سوال شروع کنم.چه کسی گفت خواستن توانستن است؟! اگر گوینده ی این جمله را پیدا کردید یعنی خواستن توانستن است اگر هم پیدایش نکردید یعنی خواستم نتوانستن است.این ها را می گویم که بگویم چیزی نمی خواهم و چیزی هم ندارمو چیزی هم نمی خواهم بگویم...تنها چیزی که از آن در زندگیم استفاده کردم دهان است آن هم برای خندیدن و نه برای سخن گفتن.سخن گفتن از مضحک ترین کار های گیتی است.دارم لفظ قلم می نویسم چون دوست دارم و شما گُه می خورید فکر های مختلف بکنید.در زندگی همه چیز را به عنوان سوژه ای برای خندیدن نگاه میکنم حتی نصیحت های خوانواده را...گفتم نصیحت! چه خوب شد هم که گفتم نصیحت چون الان می توانم بدون مقدمه در رابطه با یکی از اقوام کُس بگویم.فکر میکنید فامیل در خارج و امریکا داشتن شاخ است؟! فکر میکنید اگر فامیلتان برایتان از خارج لباس بیاورد و شما آن را بپوشید و بگویید از خارج برایم اورده اند شاخ است؟!فامیلی داریم در خارج.نمی گویم چه نسبتی دارد ولی خیلی نزدیک است.تا 12 سال پیش با پیکان خود به سر کار می رفت و دول فرزندان عزیز تر از جانش را در طی مسافرت با آفتابه ی قرمزِ رنگ پریده ای می شست.(فیلمش هم هست اگر باور نمیکنید)ولی حالا چه میکنید؟ حلا رفته است خارج.چرا؟ چون ما رفته بودیم خارج و او کونش داشت می سوخت که ما رفته ایم و او هنوز دارد درِ پیکان کرم رنگ خود میمالد.ولی حالا هر وقت از خارج می آید برای ما داستان می گوید و نصیحت میکند که فلان و بیسار. میگوید که خارجی های اینکار را میکنند و ما هم این کار را میکنیم و ما خیلی فرهنگمان زیاد است و شما فرهنگتان کم است و ما خارجی هستیم و شما ایرانی...البته بگویم که جو زده نیست فقط کُس میگوید بنده ی خدا و دست خودش هم هست.فرزندانش را که گفتم میبرد مسافرت؟! حالا جفتشان در بهترین دانشگاه های آمریکا درس می خوانند و  به خیال پدرشان خیلی موفق هستند و دیگر به ایران بر نمی گردند.راستش را چه بخواهید چه نخواهید بخواهید من هم غرب زده شدم و تا همین دوسال پیش هم غرب زده بودم . عشقم آن بود که همه چیزم را به انگلیسی بنویسم و لباس های مارک داری که از غرب آمده بود بپوشم ولی الان دیگر تخمم نیست البته بود و نبود تخمم به شما ربطی ندارد ها!.خوب هم شد که دیگر تخمم نیست چون واقعا شرایت مضحکی را برایم بوجود می آورد.ایرانی ها فکر میکنند که اگر با شیشه ی ودکا در دست عکس بیندازند و بگذارند پروفایل پیکچرشان خیلی شاخ هستند و یا اگر پدرشان در خانه مشروب می اندازد خیلی شاخ است و یا اینکه با بچه ها میروند فهوه خانه و قلیون میکشند و حال میکنند خیلی شاخ است...فقط خواستم بگویم که کیرم هم نیستید مثل همان فامیلمان.(برای همین از فامیلمان سخن گفتم تا به اینجا برسم). می دانم که شما کامل این متن را نمی خوانید و تا همان قدرش را هم که میخوانید می گوید : مادر جنده الافمان کرد با این کسشرش.بگوید چون شما هم هیچ کیری نیستید...راستش خودم هم کیری نیستم ولی حداقل هدف های کیری ندارم که بخواهم در آینده به آن ها برسم که چه بشود؟! که بتوانم پول در بیاورم و زن  خوبی گیرم بیاید.من در زندگی فقط می خواهم بخندم و قه قهه بزنم.نه به دوست دختری نیاز دارم تا باهایش لاس بزنم ونه زنی که بخواهم بکنمش.تنها چیزی که بجای این ها نیاز دارم یک اکنت برززرز است که آن را به شکر خدا دارم و خیلی راضی هستم.....{دارم فکر میکنم دیگر چه کُسی بگویم}.....خوب مثل اینکه دیگر کُسی در ذهنم نمیپرورانم که بخواهم بازتابش دهم...الان هم دارم میخندم چون کارم در دنیا خندیدن است..خندیدن به قیافه ی شما,خندیدن به قیافه ی خودم!