نمیدونم فقط من این مشکل رو دارم یا بقیه هم هستن؟!!!من از حوانواده عن میگیرد...خوشم نمیاد باهاشون برم سفر,برم بیرون,برم گردشو تفریح!!چرا؟چون عنم میگیره و نمیشه دم به دیقه برم دستشویی!بعضی وقتا که خوانواده از اون شوخی های عنی و مسخره میکنن که اسهال میشم اونوقت باید پوشک ببندم که اون خیلی خیته!!ریدم تو خوانواده که ریده به من..ریدم به هرکی که ریده به من ولی نریدم به اونی که ریده به خودش چون خدش ریده به خودش!
۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه
در نمیاد!!
جدیدا نمیاد...هرچی فشار میارم نمیاد...قبلنا خودش میومد مثل اینکه اسهال داشتم ولی الان مغزم یبوست گرفته..قبلا از هرچی کوچیکی یا یه اتفاق پلشتی یه چیز کسخوار خنده در میاوردم ولی الان دیگه در نمیاد...بعضی وقت ها دو سه تا چیز میپاچه بیرون ولی مثل این میمونه که کامل نشاشیدی بعد که میخوای پاشی و بشینی ته منوده هاش خالی میشه و تو این حالت شمام زیاد حال نمیکنید چون ریده شده به شورتتان (البته اگه آدم تمیزی باشید)..دارم رو خودم کار میکنم و فشار میارم..واسه همین بود که پست های وبلاگ هم کیری شده بود بعد از 2تای اول واسه همین الان بقیه رو پاک میکنم و فقط همون دوتا رو میذارم چون خودمم با اونا بیشتر حال میکنم..تو دبستان که بودم بچه ها که عن داشتن بعد نمیرفتن دستشویی یه نقطه عن ته شورتشون بود..منم الان تو این وموقعیتم واسه همین زود به زود شورت عوض میکنم چون ریدم!!...
۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه
من روی ماه زندگی میکنم!!!
چند وقتی میشه که حس میکنم دیگه با کسی حال نمیکنم...همه رو متفاوت از خودم میبینم و هیچ وجه مشترکی بین خودم و دیگران نمیبینم واسه همین فکر میکنم که روی ماه زندگی میکنمو من تنها موجود زنده توی ماه استم...البته حس خوبیه چون کمتر کسی این روتجربه میکنه.همه تو فاز خودشونن...فاز خودشون که نه همه تو یه فاز مسخرن,فازی که نمیدونم تو چه رنج از فاز ها قرارشون بدم.این چند وقته گشتم ببینم کسی رو پیدا میکنم که افکارش مثل من خرکی باشه ولی دیدم نه...مثل اینکه من آدم فضایی هستمو از بودنش هم لذت میبرم!!!..
۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه
میروم کلاس جبرانی!!
دارم میرم کلاس جبرانی...کلاسی که فقط برای نخوردن غیبت
میرم..کلاسی که چون کسی نمیاد احتمال پرسیدن معلم از من به بیش از 90%
میرسد..روانه ی کلاس جبرانی میشوم تا غیبت نخورم چون هفته ی دیگه میخوایم
بریم سفر!
۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سهشنبه
من در خانه اتاق ندارم...
من در خانه اتاقی برای خودم ندارم!!یعنی دارم ولی فقط اسمش ماله من است و جز خوابیدن و روزی 2-3 ساعت کامپیوتر دیگر هیچ استفاده ای از آن نمیکنم یعنی نمیتوانم که بکنم چون فقط یک تخت و یک کامپیوتر در آن است و بقیه ی وسائل برای پدرم است.بله بیش از 80 درصد اتاق دست پدرم است و اتاق شده است کتاب خانه, آری کتاب خانه ,چون کار پدرم با کتاب است یعنی باید از کتاب هایش استفاده کند...البته کتاب خانه های او کل خانه را فرا گرفته اند بجز اتاق خواب ها ولی اتاق خواب من جداست!!چرا؟ چون اتاق کار پدرم است!!سطل آشغال اتاق کار پدرم از میز کامپیوتر دور است به همین علت جیب شلوارکم همیشه پر است از دستمال و اینجور چیز ها چون نمیتوانم آن ها را به داخل سطل پرت کنم (آری به این اندازه از میز کامپیوتر دور است)اگر هم که میوه بخورم کنار مانیتور آشغال هایش را میگذارم تا فردایش آن ها را در سطل بیندازم!صدای کامپیوترم هم مثل جارو برقی است..همه در خانه برای خود لپ تاپ دارند به جز من..همه در خانه ی ما همه چیز دارند به جز من...و اینگونه است که مطمئئنم آن ها من را کیرشان هم حساب نمیکنند و من هم به تخمم است البته این را هم بگویم من در کل اتاقی ندارم زیرا هر وقت می گویم اتاق خودم است پدرم با تعجب می پرسد : اتاق خودت؟!
۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه
سگ مغز آمستردام!!
یعنی جدا به همون اندازه ی اسمش باحاله؟ میشه روش حساب کرد؟یعنی اگه من برم اونجا به گه کشیده نمیشه؟کجا رو میگم؟ آمستردام, (اسم کلاس داری هم هست), آره خوب کلاس داره...یادم میاد یک از بچه های مدرسه می خواست بره آمستردام ولی باباشو دیپورت کردن, اصلا یه اوصافی بود تو زمان خودش, منم از حق نگذریم حال کردم.کلا با اروپا با دو سه جاش بیشتر حال نمیکنم ولی حس میکنم اگه برم اینجا گم میشم, یعنی در مورد هیچ جا همچین حسی ندارم ولی مطمئنم گم میشم (یکیم نیست بم بگه تو برو گم شدی بهتر از این وضع فعلیه) خوب حقم دارن دیگه از بس من سگ مغزم یعنی سگ مغز شدم یعنی شایدم بوده باشم ولی الان شدت گرفته; ولی من مشکلی ندارم چون سگ باهوشه همم باش حال میکنن ولی فکر کنید اندام انسان با مغز سگ!!پوووف عجب چیز شاخی میشه خداوکیلی..یعنی اگه من برم آمستردام این مشکل بیشتر هم میشه؟
یعنی من سگ مغز کنار رود وسط آمستردام قدم بزنم؟ نه اگه سگ مغز هم نباشم میتونم کنار رود قدم بزنم ولی گم مییشم...ولی اگه مغز یه سگ آلمانی که تو آمستردام زندگی میکنه رو داشته باشم هیچ وقت کنار رودی که از شهر میگذره گم نمیشم البته یه مشکل هم هست..اگه برف بیاد بجای گم شدن میمیرم که اونم از وضعیت فعلی بهتره!!منه سگ مغر کنار رود تو آمستردام بیرم....معرکس!!.
۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه
دسته کلید
از اونجایی که کانون خوانواده ی ما خیلی داغه هروقت از بیرون بر میگردیم خونه و چون این همسایه های مادر جنده ی ما حاضر نیستن اون پول کثیف رو از کس زنشون بکشن بیرون و بدن که در رو کنترلی کنیم یکی باید بره در رو وا کنه!!!یعنی یکی که یا من میرم یا خواهرم که ولی یه 5-6 ماهی میشد که با خوانواده بیرون نرفته بودم ولی ایندفه که از بیرون اومدیم رفتم که در رو وا کنم و یه دسته کلید تخمی که وزنش از خایه های کانگارو هم بیشتره گذاشتن کف دستم...درست همونطور که کیر رو میذارن کف دستت!!منم رفتم در رو وا کنم..یه 5-6 دیقه ای با قفل جغ زدم ولی در وا نشد...رفتم میگم این کلید کیری کدومش واسه این در کس گشاده؟ بم میگن آدم عقل داره واسه چی؟ منو میگی میخواستم کیرمو در بیارم بکشم رو آسفالت...بعد بم میگن اگه عاقل بودی قبل رفتن می پرسیدی..البته من کلا با دسته کلید مشکل دارم و دسته کلید خودم کلا 2تا کلید توش بیشتر نی واسه همین خیلی حال میکنم باش کلا .خونواده ما درگیر تفکر و از این کسکلک بازیان..همه چی باید بر پایه ی عقل و صبر باشه..اصلا کیرم تو این کانون تخمی خوانواده...آره میدونم از بس کانونش گرمه کیرم به گا میره ولی باید سوخت و ساخت ولی من معمولا میسوزم ولی نمیسازم ولی نکته جالب اینه که بابام که اینقد از صبر و تفکر و توجه حرف میزنه اون دفعه یادش رفته بود در صندق رو ببنده دنده عقب رفته واسه خودش در رو عقب رو کرده تو کس دیوار, و به فاک داده در رو..!!..حکایتیست بد تخمی!!
اشتراک در:
پستها (Atom)