۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

یک روز قبل از امروز

دیروز کِ از خواب پاشدم سریع پریدم دکمه ی پاور کامپیوتر رو زدم.الکی ام نزدم.سه ساعت ساعت کوک کردم تا صبح زودتر پاشم,زودتر پاشم تا زودتر ثبت نام کنم.زود تر پاشدم ولی می دونستم ثبت نام ساعت یکه پس خیالم راحت بود.نشستم پای پی سی.نشستم و فکر کردم که دیروز چکار مفیدی اجام دادم که فهمیدم هیچ کار مفیدی انجام ندادم (مفید از دید پدر مادر ها).همونطور که نسشته بودم یهو فهمیدم که این هفته هفته آخر تابستونه.فهمیدم که هفته ی دیگه قراره بگا برم, فهمیدم که از هفته ی دیگه تا دو سال برنامم خیلی فشرده میشه و کلا همه چی بگائیه.یهو رفتم تو فکر, گفتم بذا حداقل این هفته آخر یکم مفید تر بگذره.گفتم امروز چیکار مفیدی میتونم بکنم که یهو فهیدم هنو کتابامو نگرفتم با سرعت موشک به همه بچه های مدرسه مسج دادم تا مطمئن بشم که آخرین نفرم که دارم کتابامو میگیرم وقتی مطمئن شدم نشستم تا عصر بشه(ثبتنامم رو هم اولین نفر راس ساعت یک و 3 دقیقه انجام دادم)عصر شد و مام از خونه زدیم بیرون.منم که جو گیر شدم گفتم پیاده میرم.پیاده رفتم تا کتاب فروشی ای که تو راه رفتنش پارک هم باشه و یه صفایی هم بکنم.تازه هم از حموم اومده بودم واسه همین هی دست میکشدم تو موهام بعدشم ریشمو میخواروندم و بعدش هم یه دستی به دور لبام میکشیدم (این کار رو هر پنج دقیقه یبار تکرار میکردم)رفتم کتاب فروشی گفت: دیر اومدی کتابا تموم شده, منم سعی کردم خودم رو یکم نگران نشون بدم واسه همین با تعجب گفتم : اِ... چه بد!بعدشم از مغازه اومدم بیرون و همونطور که روی تصمیم که گرفته بودم پا فشاری میکردم پیاده تا اون یکی کتاب فروشی که اونور خونمون بود رو هدفون بگوش و پیاده رفتم(واسه رفتن به اون کتاب فروشی باید بر میگشتم خونه و بعد همون قدر که رفته بودم کتاب فروشی قبلیه رو باید میرفتم پائین ایندفعه)تو راه یه دختررو دیدم که کتاب دستش بود واسه همین فهمیدم که دیگه تو مغازه یارو نباید بگم : اِ... چه بد!رفتم تو مغازه, منم که مثل همیشه تو دیروز زندگی میکنم فکر کردم هنو راهنمائیَم واسه همین گفتم آقا یه کتاب سوم بده.یارو گفت سوم چی؟ گفتم دبیرستان.گفت : سوم دبیرستان چی؟ گفتم : سوم دبیرستان ریاضی. یارو یه چپ نیگا کرد و گفت : مثل اینکه تو باغ نیستی. منم فقط یه لبخند زدم. گفت جلد هم میخوای؟ منم که فکر میکردم خیلی آدم پولداری هستم و همه چی مثل دیروز ارزونه گفتم آره. گفت میشه هیژده و پونصد. منم سری گفتم جلد نمیخوام اصن (چون پول نداشتم) اونم گفت :خوب دهو پونصد.تو راه برگشت گفتم بزا یه دوتا خرسی هم بگیرم و بجواَم تو راه.به یارو دکه ای گفتم دوتا خرسی بده یه دیویست تومنم انداختم جلوش یارو یه چپ نیگا کرد گفت: دونه ای صدو پنچاه.منم که خواستم بگم مثلن پولدارم پنج تومنی رو در آوردم گفتم خورد ندارم همون یکی میبرم (خورد داشتم ولی دیدم ضایس قیمت خرسی رو نمیدونستم).همینجا بود که فهمیدم من کملا تو دیروز زندگی میکنم و فهمیدم که زندگی چقد کیری میگذره که من هنو تو دیروزش گیر کردمو فکر میکنم الان سال هزار و سیصدو هفتاده و دیروزه..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر