خوب از اونجایی که من کلا از اون آدماییم که هیچ وقت حال هیچ کاری رو ندارن هفته پیش تصمیم گرفتم که در خودم یه تغییر جانانه بوجود بیارم!!آره خیلیم جانانه...رفتم و ایتوز رو باز کردم...رفتم 2تا کتاب به قول معروف فری دانلود کردم..البته تا دیشب حتی یه نیگا هم بهشون نکردم یعنی به خودم سختی هم ندادم که بریزمشون تو ای پادم (آره الان خواستم بگم منم ایپاد دارم)...ولی دیشب به طور خیلی اتفاقی موقع ریختن آهنگ اون کتابا هم ریخته شد توش...منم که میخواستم الکی برم تو این اپ و اون اپ رفتم تو ای بوکس و اون دوتا کتاب جدیدا رو هم دیدم رفتم یکی از اون کتاب جدید هارو باز کردم جاتون خالی خیلی کسشر بود..آره کسشره تو قدر مطلق...آره کس تو رادیکال تازه. کتابه مصور هم بود و عکساش داشت میرفتم تو کونم .آره تو کونم یه کسشری بود در حد المپیک 2012 لندن آره همونی که ایرانی ها با اون کت و شلوار تخمی رفتن رژه دادن توش...بگذریم....اومدم بیرون و رفتم سراغ دومی ...رفتم توش..کاورش باحال بود پس تصمیم گرفتم
اگه باحال هم نبود پاکش نکم...شروع کردم به خوندن بد نبود آره بد
نبود..خاطرات یه بنده خدایی بود..البته اون بنده خدا یه دختر 15 ساله ی جلف
تو سال 88 (نه 88 خارجیا رو میگم) از اون دختر ها که میمیرن واسه پسر ها و
من ازشون بدم میاد..ولی کلا چون به خندن خاطره علاقه دارم به خوندن ادمه
دادم و الان یه 20 صفحه ای خوندم...چرا 20 صفحه؟چون شروع یه خاطره دیگه بود و
منم خسته شده بود..آره خسته شده بودم..ولی از اونجایی که من هیچ کاری رو
کامل انجام نمیدم اومدم که یه کتاب دیگه هم بگیرم که دستم به شما که داری
این کسشر رو میخونی بند کردم...فعلا واسه الان بسه...فقط در همین حد بدونید
که من خیلی گشادم بقیشو بعدا مینویسم
این رو هم بگم که من باشگاه هم میرم!! آره کونت بسوزه ولی خیلی زیغم...
این رو هم بگم که من باشگاه هم میرم!! آره کونت بسوزه ولی خیلی زیغم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر